فریدون از البر کوه پایین آمد و لای هیاهوی مردان بازار و عطر غلیظ چای گوشه ی پرده ای پریده رنگ نشست.
رستم که خسته از هفت خان های هرروزه به اشاره چوب دست نقال پیر رخش را تیمار میکرد با دلی که می خواست سهراب را به رو نیاورد تهمینه را بدرود می گفت.
آتش غلیان مردان قهوه خانه سیاووش را از مرزهای دور گذر می داد تا مرگش تاریخ سرزمینش را به سوگی سرخ بنشاند .
آرش از دماوند بالا آمد و کمانش را کشید
که ناگهان نقال مردان را به صلواتی گرم فراخواند.
رستم نگاهی به فریدون کرد
آرش کمانش را زمین گذاشت
سیاووش از مرزهای دور باز گشت
تا دلها و گرده های زخمی شان را به آن کلامی که می گفت
"اگر علم درثریا باشد مردانی از پارس بدان دست خواهند یافت"
التیام بخشند.
نقال مردان را به صلواتی گرم فرا خواند
رستم و دیگر مردان به گود زور خانه رفتند و زان پس زمین را در انتظار مردی از تبار وعده خدای چرخیدند.
اما ضحاک هنوز زنده بود و در اندیشه مردانی برای مارهایش
رستم از گود زور خانه بیرون آمدند فریدون رفت تا کاوه را خبر کند سیاووش رفت تا ردای کیانیش را برای آتش آماده کند.آرش کمانش را از پستو در آورده بود که اسفندیار از راه رسید با مردانی بسیار.
رودابه همه را از زیر قرآن رد کرد وزنان دیگر اشکها یشان را بدرقه راه مردانشان.
حالا چه فرق می کرد چه کسی تیر را انداخته باشد آرش یا جهان آرا؟
حالا چه فرق می کند چه کسی از آتش گذشته است و سالها در آنسوی مرزها سیمهای خار دار را از چشم گذرانده باشذ سیاووش یا؟
حالا سالهاست که سرفه های رستم پرده خاک گرفته را تاول دار کرده است و نام کاوه و اسفندیار را هیچ سنگی به یاد نمی آورد.
نقالی باید
نقالی باید
نقالی
|
+| نوشته شده توسط
سمانه عابدینی در جمعه پنجم مهر 1387
|