دلم گرفته است و هر پسین در پی خوشید
به کوچه های باریک کاشان می زنم
لای خشتهای کهنه گم می شوم
در آبی کاشیها
در کاجهای بلند حمام فین
تورا می جویم
اصلا به شیراز می زنم
تو می روی با کاروانی
آهسته
آهسته
به بلخ
به حجاز
بارها دیده امت در خواب
که از لبانت دختران سمرقند می ریخت
که از شانه هایت گیسهای دختران عراق
اصلا به هیچ جا نمی زنم
می ترسم از کوچه ای که تو نیستی
از خیابانی که تو را گم کرده است
تهران به وحشتم می اندازد
تو می روی باقطارهای هر روزه
آهسته
آهسته
من مانده ام با شهری
که بزرگی اش تنها پنجره ایست
که شبهایم را
کنارش می گذارم و
ما که زیباییش
تنها تکه یجی ست
که خودش را
به شانه هایم می آویزد و
سایه ام را از سقف بالا می کشد
پسرم بزرگ شده است
شبها ديربه خانه برمي گردد
و در خالي ذهنش
تورا برايش قصه مي بافم
گاهي به جنگت مي فرستم
تمام رودهاي جهان
پيراهن خوني ات را مي شناسند
گاهي به سفرت مي فرستم
عكسهاي ناگرفته را ورق مي زنم
مي گذارمت كنار تاج محل
ونيز
هرجاي نقشه كه بخواهم
گاهي گوري مي كنم
و نام تورا بر آن مي گذارم
انگشتانم را آتش مي زنم
تا تو روشن بماني
گاهي هلال ماه را به دستانت
مي دهم
تا كوه،كوه
فرهاد بياوري
پسرم بزرگ شده است
درست شبيه تو پيراهن
سپيد مي پوشد
انگشتانش را دود مي كند
به دختران زيادي نمي انديشد
و در چشمانش هميشه
هواي رفتن دارد
چمدانش را مي بندم
تكه هاي تورا درونش مي گذارم
صورتش را به ماه مي چسباند
تا شبها كه چشمهايم را
به احساس خنك شيشه ها مي سايم
تو را بهتر ببينم
كه پائين آمده اي
تا گلهاي چادرم را
شنبه
می زنم به خیابان خودم و تو را .سوار اتوبوس می شویم اما به جای تو بچه ای کنارم می نشیند .من پر از توام آنقدر که نمی فهمم کدام ایستگاه بچه پیاده می شود و زنی کنارم می نشیند . حالا از تو لبریزم و باز نمی فهمم کدام ایستگاه زن پیاده می شود و پیر زنی کنارم می نشیند و من همچنان در تو غرق شده ام بی آنکه شنا بلد باشم یا بی آنکه دریا را بشناسم و بی آنکه ابتدای راه را به یاد بیاورم و بی آنکه منتظر انتها باشم .
یکشنبه
همچنان در خیابانم با دندانی که به درد رسیده.
دوشنبه
پشت میز نشسته ام با لبخندی که فراموش می کنم گاهی از صورتم برش دارم .با فنجانی چای . با دلتنگی که لای هیچ پوشه ای پنهان نمی شود .
سه شنبه
به نیمه ی دیگر هفته می اندیشم که خودش را زده به آن راه به راهی که دیگر تکراری شده . به نیمه ی دیگر که دست در جیب سوت می زند خاطراتم را.
چهارشنبه
خورشید در چشمان من است با استوایی ترین آغوشها با قطبی ترین دستها با هر چیزی که تو بخواهی
پنجشنبه
تو کنار خیابان ایستاده ای با پیراهنی سپید می خواهم تورا به عقب برگردم اما جاده یکطرفه است
جمعه
تو بدون پیراهن سپید کمی سی ساله تر به نظر میرسی و ایستگاه پایان از آغوش تو می گذرد...
روسری ام را بردار
در گیس هام تیشه ای ست که شانه های تو را می کند
دستانت را به گردنم بیاویز
هنوز از سینه ام
صدای پای اسبانی به گوش می رسد
که نجیب ترین قوم دنیا را به دوش می کشند
بچرخ
در چینهای دامنم
ستون قصرهای چند هزار ساله ای
تو را به تماشا ایستاده اند
و لبهام سرخ از آتشکده های ست
که تو را به نیایش نشسته اند
به یاد می آورمت از غارها
تو را که کوروش وار
تاریخم را بهم ریخته ای
به یاد می آورمت
حتی اگر آغوشم را گذاشته باشم
کنار پنجره های باز خیابان را تماشا کند
حتی اگر چینهای دامن را به خانه های کوچک شهر
عادت داده باشم
حتی اگر این تاریخ را
شاعری نوشته باشد
سالهاست شانه هایت را
زیر روسری ام پنهان کرده ام
قطار از سر من سوت میکشه
تمام ایستگاهها هم نام توان
انقدر شبیه که گاهی گمت می کنم
گم می شی
بعد از همه پنجره های قطار برام
دست تکون میدی
مثل بچه های لجباز
دستمو میکشی
پا به پای ایستگاهها
پیاده میشم
واگن به واگن
سوار میشی
دلم میخواست به جای اون
تابلوی ایستگاه شوش
ما بودیم
اونوقت هیچ قطاری
برای بردن و آوردن ما نمیومد
ما بین اون همه ادم گم نمیشدیم
ونگران هیچ ایستگاه از راه رسیده ای نبودیم
برای لیلی رویاهاش
با مردان قبیله آنسوی رود
مادر بزرگ اما همیشه قصه می گفت
پدر عاشق تفنگ از کودکی
برای پس گرفتن سرزمین پدری اش
از مردان آنسوی رود
من اما زره اجدادی ام را به موزه برده ام
تفنگ پدر را در سینه پنهان کرده ام
و خودم را در خیابانهائی که به تو نمی رسند
در خانه هائی که سقف ما نیستند
رنگ روسری ام
گونه هام
لب هام
به روز ترین رنگ دنیاست
و جنگ شبیه
دستهای گرسنه
بوقهای ممتد رنگی ست
نه در آنسوی رود
نه در هیچ قبیله ای
جنگ پشت پلکهای من است
در خنده های از دهن افتاده ام
***
زره اجدادی ام را برمی دارم
تفنگ پدر را از سینه بیرون می کشم
تو قبیله ای آنسوی رود
این را در قصه های مادر بزرگ
خوانده بودم
برایم چای بریز
از هزارو یک شب قصه های تو بی خوابم
بارها دیده ام زنی را در مزارع دور باکودکی بر پشت
که چارقد گلدار تورا به خوشه های گندم می ساید
بارها دیده ام زنی را در دروازه ی شمیران
که قد بلند تو را به دیوار تکیه کرده است
این دود لای انگشتهات
چه قرابتی به خاکستر نشینی گیسوانت دارد
برایم چای بریز
زیر پلکهایم دختری ست با دندانهای شیری اش
که مدام دستهای نقاشی شده ی پدر را
در دستهای نقاشی شده ی مادر می گذارد
گاهی می رود که دوباره به دنیا بیاید
گاهی از همه چیز می گریزد
انقدر که گوئی روبه روی اینه ایستاده باشم
می روم خودم را از گیسوان حنایی دختری بیاویزم
در خوابهای مردی
می رود از خیال باز پنجره پرواز کند در خیابان
برایمان چای بریز
تا سپیدی سقف چیزی نمانده است
باید بهانه های زیادی را
در نیمه ی دیگر لیوان سر بکشیم


