تبليغاتX
انگشتان کشیده ام
می خواهم شلیته بپوشم...
 
 

مجموعه شعرم تحت عنوان

                 انگشتان كشيده ام

                    در فروشگاه خانه ی شاعران ایران

                          در اختيار علاقمندان قرار مي گيرد .

 

 

و شعری تازه :

 

سقف کلاهی بزرگ بود

آنقدر که وقتی سرهایمان را به درونش بردیم

بی آنکه گرم شده باشیم

پنجره را رو به شعله های آبی

اجاقی خاموش باز کردیم

و به دنبال سر نخ های خوشبختی

دستهای در جیب مانده یمان را سوت زدیم

حالا پنجره را رو به هر سمتی  که می خواهی باز کن

و نگران نباش باد این کلاه را به کجا می برد

برای گرم شدن راههای زیادی وجود دارد

من لیوان چای را سر میکشم

تو نخ های سیگارت را آتش بزن

و مطمئن باش خیابان اولین دو راهیش را

پیش پایمان خواهد گذاشت

|+| نوشته شده توسط سمانه عابدینی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 

جيبهايت را بتكان

مي بيني !

از مرز چيزي جز خطوط دستانت باقي نمانده است

آنقدر آنها را دور خودت نپيچ

در هر سوي آن كه بايستي

باد پيراهن هاي خاكي را تكانده است

و عربده هايت ياد آور هيچ انفجاري نيست

موج را به ماهيان بازگردان و

بگذار صخره ها براي دريا تصميم بگيرند

بازگرد و

سعي كن فراموش كني

اين كوچه ها را كدام گلوله

با نام كوچك صدا مي زند

باور كن

اين پلاك

تنها نشاني خانه ايست قديمي

كه سالها پيش

با اولين قرص ماه

به خواب رفته است

|+| نوشته شده توسط سمانه عابدینی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388  |
 

زمستان را روي شانه ام مي گذارم

به زودي قله اي بلند خواهم شد

آنقدر كه درتمام فصول سپيد

به نظر برسم

پلنگان به آغوشم باز مي گردند

انسانها چشمانم را پا مي كوبند

و قلبم را با نيزه اي نشانه مي روند

من تاريخ زبان را

با دوستت دارم آغاز مي كنم

و هر گاه سنگ نوشته اي را به موزه ببرند

رازي بزرگ را كشف خواهند كرد

و تو را خواهند ديد

كه تمام جمله هاي جهان را

بي خدا حافظي ترك كرده اي

|+| نوشته شده توسط سمانه عابدینی در دوشنبه سوم فروردین 1388  |
 
شمعها را فوت نمی کنم

دنیا تاریک می شود

من مسافر کوچکی هستم

که سیاره اش را گم کرده است

چشم می گذارم و

درختها به جنگل باز می گردند

دستانم را به پیراهن دختران کوچه می گیرم

تا قطاری کوهها و دشتهای نقاشی را

سوت بکشد

بابا را با لنگهای دراز می نویسم

اما دیوارهای این اتاق

هیچ جای جهان را نمی بینند

سی

چهل بار

می شمارم و

بسته ای را بر می دارم

شاید تو برایم

پنجره آورده باشی

|+| نوشته شده توسط سمانه عابدینی در دوشنبه دوم دی 1387  |
 
فریدون از البر کوه پایین آمد و لای هیاهوی مردان بازار و عطر غلیظ چای گوشه ی پرده ای پریده رنگ نشست.

رستم که خسته از هفت خان های هرروزه به اشاره چوب دست نقال پیر رخش را تیمار میکرد با دلی که می خواست سهراب را به رو نیاورد تهمینه را بدرود می گفت.

آتش غلیان مردان قهوه خانه سیاووش را از مرزهای دور گذر می داد تا مرگش تاریخ سرزمینش را به سوگی سرخ بنشاند .

آرش از دماوند بالا آمد و کمانش را کشید

که ناگهان نقال مردان را به صلواتی گرم فراخواند.

رستم نگاهی به فریدون کرد

آرش کمانش را زمین گذاشت

سیاووش از مرزهای دور باز گشت

تا دلها و گرده های زخمی شان را به آن کلامی که می گفت

"اگر علم درثریا باشد مردانی از پارس بدان دست خواهند یافت"

التیام بخشند.

نقال مردان را به صلواتی گرم فرا خواند

رستم و دیگر مردان به گود زور خانه رفتند و زان پس زمین را در انتظار مردی از تبار وعده خدای چرخیدند.

اما ضحاک هنوز زنده بود و در اندیشه مردانی برای مارهایش

رستم از گود زور خانه بیرون آمدند فریدون رفت تا کاوه را خبر کند سیاووش رفت تا ردای کیانیش را برای آتش آماده کند.آرش کمانش را از پستو در آورده بود که اسفندیار از راه رسید با مردانی بسیار.

رودابه همه را از زیر قرآن رد کرد وزنان دیگر اشکها یشان را بدرقه راه مردانشان.

حالا چه فرق می کرد چه کسی تیر را انداخته باشد آرش یا جهان آرا؟

حالا چه فرق می کند چه کسی از آتش گذشته است و سالها در آنسوی مرزها سیمهای خار دار را از چشم گذرانده باشذ سیاووش یا؟

حالا سالهاست که سرفه های رستم پرده خاک گرفته را تاول دار کرده است و نام کاوه و اسفندیار را هیچ سنگی به یاد نمی آورد.

نقالی باید

نقالی باید

نقالی
|+| نوشته شده توسط سمانه عابدینی در جمعه پنجم مهر 1387  |
 
هزار جهد بکردم که یار من باشی                    قرار بخش دل بی قرار من باشی

دلم گرفته است و هر پسین در پی خوشید

به کوچه های باریک کاشان می زنم

لای خشتهای کهنه گم می شوم

در آبی کاشیها

در کاجهای بلند حمام فین

تورا می جویم

 اصلا به شیراز می زنم

تو می روی با کاروانی

آهسته

آهسته

به بلخ

به حجاز

بارها دیده امت در خواب

که از لبانت دختران سمرقند می ریخت

که از شانه هایت گیسهای دختران عراق

اصلا به هیچ جا نمی زنم

می ترسم از کوچه ای که تو نیستی

از خیابانی که تو را گم کرده است

تهران به وحشتم می اندازد

تو می روی باقطارهای هر روزه

آهسته

آهسته

من مانده ام با شهری

که بزرگی اش تنها پنجره ایست

که شبهایم را

کنارش می گذارم و

ما که زیباییش

تنها تکه یجی ست

که خودش را

به شانه هایم می آویزد و

سایه ام را از سقف بالا می کشد 

|+| نوشته شده توسط سمانه عابدینی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386  |
 

پسرم بزرگ شده است

شبها ديربه خانه برمي گردد

و در خالي ذهنش

تورا برايش قصه مي بافم

گاهي به جنگت مي فرستم

تمام رودهاي جهان

 پيراهن خوني ات را مي شناسند

گاهي به سفرت مي فرستم

عكسهاي ناگرفته را ورق مي زنم

مي گذارمت كنار تاج محل

ونيز

هرجاي نقشه كه بخواهم

گاهي گوري مي كنم

و نام تورا بر آن مي گذارم

انگشتانم را آتش مي زنم

تا تو روشن بماني

گاهي هلال ماه را به دستانت

مي دهم

تا كوه،كوه

فرهاد بياوري

پسرم بزرگ شده است

درست شبيه تو پيراهن

سپيد مي پوشد

انگشتانش را دود مي كند

به دختران زيادي نمي انديشد

و در چشمانش هميشه

هواي رفتن دارد

چمدانش را مي بندم

تكه هاي تورا درونش مي گذارم

صورتش را به ماه مي چسباند

تا شبها كه چشمهايم را

به احساس خنك شيشه ها مي سايم

تو را بهتر ببينم

كه پائين آمده اي

تا گلهاي چادرم را

از پيچ كوچه برداري
|+| نوشته شده توسط سمانه عابدینی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386  |
 

 

 

شنبه

می زنم به خیابان  خودم و تو را .سوار اتوبوس می شویم اما به جای تو  بچه ای کنارم می نشیند .من پر از توام آنقدر که نمی فهمم کدام ایستگاه بچه پیاده می شود و  زنی کنارم می نشیند . حالا از تو لبریزم و باز نمی فهمم کدام ایستگاه زن پیاده می شود و  پیر زنی کنارم می  نشیند و من همچنان در تو غرق شده ام بی آنکه شنا بلد باشم یا بی آنکه دریا را بشناسم و  بی آنکه ابتدای راه را به یاد بیاورم و بی آنکه منتظر انتها باشم .

یکشنبه

همچنان در خیابانم با دندانی که به درد رسیده.

دوشنبه

پشت میز نشسته ام با لبخندی که فراموش می کنم گاهی از صورتم برش دارم .با فنجانی چای . با دلتنگی که لای هیچ پوشه ای پنهان نمی شود .

سه شنبه

به نیمه ی دیگر هفته می اندیشم که خودش را زده به آن راه به راهی که دیگر تکراری شده . به نیمه ی دیگر که دست در جیب سوت می زند خاطراتم را.

چهارشنبه

خورشید در چشمان من است با استوایی ترین آغوشها با قطبی ترین دستها با هر چیزی که تو بخواهی

پنجشنبه

تو کنار خیابان ایستاده ای با پیراهنی سپید می خواهم تورا به عقب برگردم اما جاده یکطرفه است

جمعه

تو بدون پیراهن سپید کمی سی ساله تر به نظر میرسی و ایستگاه پایان از آغوش تو می گذرد...

|+| نوشته شده توسط سمانه عابدینی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386  |
 

 

روسری ام را بردار

در گیس هام تیشه ای ست که شانه های تو را می کند

دستانت را به گردنم بیاویز

هنوز از سینه ام

صدای پای اسبانی به گوش می رسد

که نجیب ترین قوم دنیا را به دوش می کشند

بچرخ

در چینهای دامنم

ستون قصرهای چند هزار ساله ای

تو را به تماشا ایستاده اند

و لبهام سرخ از آتشکده های ست

که تو را به نیایش نشسته اند

به یاد می آورمت از غارها

تو را که کوروش وار

تاریخم را بهم ریخته ای

به یاد می آورمت

حتی اگر آغوشم را گذاشته باشم

کنار پنجره های باز خیابان را تماشا کند

حتی اگر چینهای دامن را به خانه های کوچک شهر

عادت داده باشم

حتی اگر این تاریخ را

شاعری نوشته باشد

سالهاست شانه هایت را

زیر روسری ام پنهان کرده ام

|+| نوشته شده توسط سمانه عابدینی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386  |
 این حرف دلی ست شما خواستید بگید شعر و راجع بهش نظر بدید ممنون...
ایستگاه از جای پای تو رد میشه

قطار از سر من سوت میکشه

تمام ایستگاهها هم نام توان

انقدر شبیه که گاهی گمت می کنم

گم می شی

بعد از همه پنجره های قطار برام

دست تکون میدی

مثل بچه های لجباز

دستمو میکشی

پا به پای ایستگاهها

پیاده میشم

واگن به واگن

سوار میشی

دلم میخواست به جای اون

تابلوی ایستگاه شوش

ما بودیم

اونوقت هیچ قطاری

برای بردن و آوردن ما نمیومد

ما بین اون همه ادم گم نمیشدیم

ونگران هیچ ایستگاه از راه رسیده ای نبودیم

|+| نوشته شده توسط سمانه عابدینی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
 
 
بالا