یکشنبه پنجم فروردین 1386 18:45
برایم چای بریز
از هزارو یک شب قصه های تو بی خوابم
بارها دیده ام زنی را در مزارع دور باکودکی بر پشت
که چارقد گلدار تورا به خوشه های گندم می ساید
بارها دیده ام زنی را در دروازه ی شمیران
که قد بلند تو را به دیوار تکیه کرده است
این دود لای انگشتهات
چه قرابتی به خاکستر نشینی گیسوانت دارد
برایم چای بریز
زیر پلکهایم دختری ست با دندانهای شیری اش
که مدام دستهای نقاشی شده ی پدر را
در دستهای نقاشی شده ی مادر می گذارد
گاهی می رود که دوباره به دنیا بیاید
گاهی از همه چیز می گریزد
انقدر که گوئی روبه روی اینه ایستاده باشم
می روم خودم را از گیسوان حنایی دختری بیاویزم
در خوابهای مردی
می رود از خیال باز پنجره پرواز کند در خیابان
برایمان چای بریز
تا سپیدی سقف چیزی نمانده است
باید بهانه های زیادی را
در نیمه ی دیگر لیوان سر بکشیم
لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox


