قطار از سر من سوت میکشه
تمام ایستگاهها هم نام توان
انقدر شبیه که گاهی گمت می کنم
گم می شی
بعد از همه پنجره های قطار برام
دست تکون میدی
مثل بچه های لجباز
دستمو میکشی
پا به پای ایستگاهها
پیاده میشم
واگن به واگن
سوار میشی
دلم میخواست به جای اون
تابلوی ایستگاه شوش
ما بودیم
اونوقت هیچ قطاری
برای بردن و آوردن ما نمیومد
ما بین اون همه ادم گم نمیشدیم
ونگران هیچ ایستگاه از راه رسیده ای نبودیم
برای لیلی رویاهاش
با مردان قبیله آنسوی رود
مادر بزرگ اما همیشه قصه می گفت
پدر عاشق تفنگ از کودکی
برای پس گرفتن سرزمین پدری اش
از مردان آنسوی رود
من اما زره اجدادی ام را به موزه برده ام
تفنگ پدر را در سینه پنهان کرده ام
و خودم را در خیابانهائی که به تو نمی رسند
در خانه هائی که سقف ما نیستند
رنگ روسری ام
گونه هام
لب هام
به روز ترین رنگ دنیاست
و جنگ شبیه
دستهای گرسنه
بوقهای ممتد رنگی ست
نه در آنسوی رود
نه در هیچ قبیله ای
جنگ پشت پلکهای من است
در خنده های از دهن افتاده ام
***
زره اجدادی ام را برمی دارم
تفنگ پدر را از سینه بیرون می کشم
تو قبیله ای آنسوی رود
این را در قصه های مادر بزرگ
خوانده بودم



