می خواهم شلیته بپوشم گیوه ای بر پا لچکی بر سر از دربار قاجار بیایم ویا چادری روی سر بیندازم و پوشیه ای تا از دربارشاه عباس سخن برانیم ویا عقب تر ... عقب تر... نه اصلا ولش کن پسر شعرا هرگاه کم می اورند انسانی اند غار نشین می خواهم این بار از درون همین جعبه بیایم با جدید ترین فشنها خودم را نارنجی یا بنفش بکشم روی سرم به جای زلف انتن بگذارم با پالتوئی رها تر از گوزنها وپوتینی لذیذ تر از گاو خواب کدامشان را می بینی عکس کدام جانور را به دیوار اتاقت چسبانده ای که شبیه من نمی شود؟ دختری که به اندازه ی اسمان می بیند به اندازه ی زمین حرف می زند وموهاش به اندازه ی خودش بلند