شنبه
می زنم به خیابان خودم و تو را .سوار اتوبوس می شویم اما به جای تو بچه ای کنارم می نشیند .من پر از توام آنقدر که نمی فهمم کدام ایستگاه بچه پیاده می شود و زنی کنارم می نشیند . حالا از تو لبریزم و باز نمی فهمم کدام ایستگاه زن پیاده می شود و پیر زنی کنارم می نشیند و من همچنان در تو غرق شده ام بی آنکه شنا بلد باشم یا بی آنکه دریا را بشناسم و بی آنکه ابتدای راه را به یاد بیاورم و بی آنکه منتظر انتها باشم .
یکشنبه
همچنان در خیابانم با دندانی که به درد رسیده.
دوشنبه
پشت میز نشسته ام با لبخندی که فراموش می کنم گاهی از صورتم برش دارم .با فنجانی چای . با دلتنگی که لای هیچ پوشه ای پنهان نمی شود .
سه شنبه
به نیمه ی دیگر هفته می اندیشم که خودش را زده به آن راه به راهی که دیگر تکراری شده . به نیمه ی دیگر که دست در جیب سوت می زند خاطراتم را.
چهارشنبه
خورشید در چشمان من است با استوایی ترین آغوشها با قطبی ترین دستها با هر چیزی که تو بخواهی
پنجشنبه
تو کنار خیابان ایستاده ای با پیراهنی سپید می خواهم تورا به عقب برگردم اما جاده یکطرفه است
جمعه
تو بدون پیراهن سپید کمی سی ساله تر به نظر میرسی و ایستگاه پایان از آغوش تو می گذرد...



